بی راه نمیگوید

احمدی نژاد خیلی هم بی راه نمیگوید!
.
کاندیداهای ریاست جمهوری سال هشتاد و هشت، دو دسته اند، آنها که "آزادند" آنها که "آزاده"!
.
شما کدام "آزاده" ای را "اسیر" دیده اید؟


یک چند از هزاران

یک - حکم شلاق سمیه توحیدلو به دلیل زاویه داشتن با برخی مسائل! اجرا شد. توسط یک مرد اجرا شد، و نوشته شد که توسط یک زن اجرا شده! قران میخوانده، نگذاشته اند!
دو - حکم آزادی دو آمریکایی (بعد از آزادی چند ماه پیش ِ اولی) که با شور و حرارت خاصی جاسوس خوانده میشدند و محکومیت های سنگینی برای آنها در نظر گرفته شده بود، صادر شد!
سه - با اصرار بسیاری هی میگویند: سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما!
چهار - این بندِ سوم چقدر جور است با آقایان! راست میگویند، سیاست و دیانتشان جفت هم اند!

برای سنگ بودن ِ تقی دژاکام و ...

تقی دژاکام و دوستان او از جمله حضرت خوش دهان (دانشطلبآینده از آن حزب الله (که خوب ندیدن را خوب بلد است) و امثال آنها، در باب واکنش به شلاق خوردن سمیه توحیدلو مانند بسیاری اتفاقات تلخ دیگر، از کشته شدن ندا و صانع ژاله بگیرید تا کشتار وحشیانه ی اسد در سوریه و خیلی چیزهای دیگر، موفق شدند با تلاشی سترگ یک لاییِ دیگر بکشند و دست پیش را هم بگیرند و پس نیفتند که اولا سمیه دروغ گفته و دوما چرا فائزه شلاق نخورده!

اساسا در ادبیات دوستان شلاق برای اندیشه منعی ندارد و مشکلشان نفس ِ شلاق خوردن سمیه به خاطر اندیشیدن نیست، که تنها برای توجیه و فضیحانه توجیه کردن قصه، حقیقت را دریبل کرده و با قدرت تمام به کوچه علی چپ گل میزنند!

به جای عذرخواهی، شرمنده بودن، سکوت کردن و بسیاری چیزهای دیگر، طبق معمول جنبش سبز را دروغگو میکنند! میگویند که اینها باز مظلوم نمایی کردند! تنها میتوانم بگویم از خواندن نوشته ی امثال تقی دژاکام و دانشطلب و صفا یک حس عجیبی دارم از اینکه انسان تا کجا میتواند فرو بغلطد و در مرداب تنفس کند؟!

آقای تقی دژاکام! شما، بعد از توضیحاتی که خانم توحیدلو بر روی نوشته شما ارائه کردند و البته آن را به نوشته خود در وبلاگ اضافه کردید باید چند چیز را شرح میدادید که ندادید و باز هم چشم فرو بستید و راهِ بیراهه در پیش گرفتید!

باید وقتی سمیه توحیدلو لینک کلمه را میگذارد و میگوید این به حقیقت نزدیک است مینوشتید رجا نیوز و دانشطلب و صفا و من، همه به جام ِ انصاف و راستی و مردی باز پشت پا زدیم که نتیجه امان از قصه شلاق خوردن، دروغگو جلوه دادن جنبش سبز شد! باید مینوشتید که خواهرم، عرق شرم بر پیشانی ام نشسته، که حقیقت اینگونه بوده! که شلاق خورده اید، که مردی شلاق زده!
باید اما روشن مینوشتید که ما را عفو کنید که بر طبق یک اصل نانوشته و شاید هم نوشته! ماموریت داریم هرچه رذالت در دامن نظام بود، نه که پاک کنیم، که نبینیم! که کاری کنیم بقیه هم نبینند! که فضا را مشوش کنیم که شاید، شاید حقیقت این وسط گم شود، و کسی حد ِ حقارت ما را نبیند!
باید مینوشتید و بلند بلند مینوشتید و از نویسنده های لینکهای زیر نوشته اتان هم میخواستید که بنویسند که اشتباه کرده اند که باز خواسته اند کوری ممتد را ادامه دهند، که خواسته اند ماله ی حقارت بکشند بر دیوار بلند واقعیت!

با این همه شما مقتدرانه و بدون کوچکترین احساسی از شرم، نتیجه دو خطی تان که پیش از آن هم روشن بود، از توضیحات سمیه توحیدلو هیچ کدام از اینها نشد، و تنها اکتفا کردید به اینکه خب اینها که گفتی اشکال ندارد، فائزه را چرا شلاق نمی زنند!؟ نوشته اید که من هم اگر جای سمیه بودم و برای نوشتن چند مطلب شلاق میخوردم و فائزه نمی خورد تحقیر میشدم! همین جمله برای معرفی همه ی شخصیت شما کافی است! شما یا نمی فهمید یا ترجیح میدهید که نفهمید که سمیه توحیدلو را شلاق نزدن فائزه تحقیر نکرده! خود ِ شلاق زدن، و به نام دین و قران به او شلاق زدن و ادعاهای فریب و دروغین  دینداری و ستمِ مضاعف تحقیر کرده!  شما مانند دوستان کیهانی تان لایی کشیدن را خوب بلدید، بکشید!

آقای دژاکام، با خانم توحیدلو کربلا بوده اید، امیدوارم همانطور که خانم توحیدلو را دعوت کرده اید به مشهد، مشهد هم هرچه سریعتر بروید، که این همه حقارت را کربلا که نتوانسته، شاید مشهدی که به آن دعوت کرده اید بتواند از شما بگیرد! 

آن زن



پرده اول
آن زن شلاق خورد.
آن زن با پاهای خودش به زندان رفت و شلاق خورد.
آن زن چادر داشت، نماز میخواند، روزه میگرفت و شلاق خورد.
آن زن وبلاگ می نوشت و شلاق خورد.
آن زن از امیرمومنان نوشته بود و شلاق خورد.
آن زن از حسین ابن علی نوشته بود و شلاق خورد.
آن زن از اجتماع نوشته بود و شلاق خورد.
آن زن حجاب داشت و شلاق خورد.
آن زن مست نبود و شلاق خورد.
آن زن می اندیشید و شلاق خورد.
آن زن از انسانیت نوشته بود و شلاق خورد.
آن زن دل نگران خشونت رها شده در اجتماع بود و شلاق خورد.
آن زن رنگ ِ سیاه ِ چادرش، سبز بود و شلاق خورد.
آن زن به میرحسین ِ محصور رای داده بود و شلاق خورد.
.
.
پرده دوم
آن زن شلاق زد، بر عریانی ستم.
آن زن شلاق زد، بر فریب پنهان.
آن زن شلاق زد، بر ادعای دین داری.
آن زن شلاق زد، بر دروغ و ندانم کاری.
آن زن شلاق زد، بر چارچوب هایِ مریض ِ مرسوم.
آن زن شلاق زد، بر تمام عربده های حکومت داری.
آن زن شلاق زد، بر گرده بی حرمتی به انسان.
آن زن شلاق زد، بر عافیت طلبی ِ بسیاری.
آن زن شلاق زد، بر خطبه های ریا.
آن زن شلاق زد، بر طنزِ کرسی های آزاد اندیشی.
آن زن شلاق زد، بر منبرهای شیطان.
آن زن شلاق زد، بر تریبون های حقیر.
.
.
پرده سوم
ندا آقاسلطان، سمیه توحیدلو.
دو زن، از دو فرهنگ بسیار متفاوت از هم. شاید از دو سیاره ی جدا.
با این همه
هر دو چنین شدند که میدانیم.
تحت یک ستم قرار میگیرند، که بلند بلند فریاد کرده باشند، شعاع ِ ستم پیشه گی تا کجاست؟
این رنگارنگی  چقدر گفتنی ها دارد.
این هر دو مورد ستم واقع شده چه پیامها که ندارند.
.
.
بعد نوشت: سمیه توحیدلو در فیسبوک خود نوشته که "اجرای حکم، نمادین بوده و چیزهایی هست که هنوز نگفته، خواسته اند تحقیرش کنند، بشکنندش!"
کشیدنِ دردی و یا ماندن ردی به یادگار، به گمانم چیزی را عوض نمیکند. سیستم ِ حاکم دوست داشته به او شلاق بزند، چه بر تنش چه بر دلش، بر حرمتش! هرچه هست، دلیلی جز "سمیه توحیدلو" بودنِ او نداشته اند برای شلاق زدن! همین است که نمادین بودن حکم هم چیزی را عوض نمیکند! رد و دردِ شلاق تنها و تنها بخش کوچکی از "پدیده ی شلاق" بر کسی مانند اوست!


دنیای وارونه


نظام برای کارآمدی از خودش "اثبات" ارائه نمیکند، از شما "اعتقاد" میخواهد!


- هرچه این بند سوم را میخوانم سیر نمیشوم! اینقدر که عمیق نوشته شده!
- تبصره یک به شدت فلسفی است، توان درکش را خدا قسمتمان کناد!
- جلسه ای را تصور میکنم که وزیر و معاونان و دست اندرکاران شورای عالی انقلاب فرهنگی! نشسته اند و به اشتیاق تمام بر روی این بند مانور، امیدوارم احساس قرب الهی به دوستان دست داده باشد.
- نمی دانم اصل ولایت فقیه مگر در قانون نیست؟ همان قسمت اول بند چهار اساسا به نظر میرسید بقیه بند را هم در خود بگنجاند! حتما دلیلی داشته جدا ذکر شده! 
- در باب التزام عملی هم احتمالا بحث های خانمان سوزی شده باشد، اینکه چطور باید التزام عملی را نشان داد هم خود البته بحثی است!
- از همین الان، هنوز مدارک را نفرستاده، خنده ام گرفته از جلسه احتمالی مصاحبه! مانده ام در جوابِ "به کی رای دادی" چه بگویم؟ به سران فتنه؟ خواص بی بصیرت؟ (این اواخر البته یه بصیرت هایی پیدا کرده اند برادر محسن) یا به جریان انحرافی؟! امیدوارم اگر من جلوی خنده های خودم را گرفتم مصاحبه گران ِ عزیز البته زیر خنده نزنند، به هر حال لحظه های خوشی را برای هم آرزو کنیم بد نیست!
- همین چند خط را میشود ساعتها در باره اش حرف زد، چقدر گفتنی ها که ندارد...
- پیش از رفتن باید "بادشناسی" را چندبار مرور کنم!
.
.
پی نوشت بیربط: کاش حداقل پیش از انتشار، برای ویرایش، یک پرینت ناقابل میدادند دست اساتید راهنمای دانشجویان دکتری، تا با دقتی عجیب بگویند در بند پنجم بعد از کلمه اسلام و قبل از پرانتز، یک فاصله (اسپیس) ناقابل کم گذاشته شده. 
.

این همه باریک اندیشی؟


بعد از برداشتِ هاشمی از ریاست خبرگان، عملا مهر علنی بر "هیچ" بودن و "نمایشی" بودن آن حک شد، نه اینکه پیش از آن نبود، تنها با رفتن هاشمی از ریاست این "نبود"، "نمود" ِ بیشتری یافت.

دیگر حتی همان نیمچه توجهی که پیش از جلسات از طرف مردم به آن میشد هم معنایی ندارد. یک نمایشگاهی از آیت الله ها! که بنشینند و خاطره بگویند و از هم تشکر کنند و عکس بگیرند و شماره جلسات را یکی افزایش دهند و حرفهایی بزنند برای ثبت در تاریخ! از "ول کن معامله نبودن" مهدوی کنی بگیرید تا شاه بیت پیچیده ی فلسفی اخلاقی عرفانی زیر از صادق لاریجانی و شاهرودی و ... که با دقت و باریک اندیشی منحصر به فردی گره از کار فرو بسته ما و سوریه بگشودند!
(عینا از این لینک بخوانید)

* پس از اينكه آيت‌الله دري نجف‌آبادي بيانيه پاياني اجلاس را قرائت كرد، آيت‌الله صادق لاريجاني رئيس قوه قضائيه به هيئت رئيسه تذكر داد كه در بيانيه نبايد دخالت بيگانگان در امور سوريه و بحرين با هم در يك جا ذكر شود چراكه در سوريه دخالت نظامي وجود ندارد بلكه فقط آمريكا در اين كشور شيطنت مي‌كند.
* پس از اينكه آيت‌الله صادق لاريجاني قريب به اين مضمون تذكر فوق را ذكر كرد آيت‌الله خاتمي اعلام كرد كه آيت‌الله هاشمي شاهرودي هم نظرشان اين است كه در سوريه مداخله وجود دارد اما اين مداخله شيطنت است. ولي در بحرين از اجانب دخالت مستقيم دارند و عربستان اين كشور را اشغال كرده است‌.
پس از بحث و گفت و گوي كوتاه در رابطه با بيانيه، نهايتا سوريه از اين مسئله حذف شد.

کدام بی تدبیری؟


مگر میشد که قذافی با مخالفانش به گفتگو بنشیند؟ مگر راهی مانده بود؟
مگر دیگر میشود اسد با مخالفان به گفتگو بنشیند؟ مگر راهی مانده است؟
.
یاسر خمینی و فاطمه طباطبایی (همسر سید احمد خمینی) در دیدار با فاطمه کروبی ابراز امیدواری کرده اند که کاش با درایتی عمیق مشکلات آقایان موسوی و کروبی بر طرف و محدودیت ها و حبس آنها برداشته شود!
.
کاش میشد از این عزیزان پرسید که مگر حصر آفتاب محصول بی درایتی بود که حالا با درایت برداشته شود؟ مگر چاره ای جز این برای بصایر ِ ما! مانده بود که داشته باشند و بدون تدبیر و تفکر آن را کنار گذاشته و اقدام به حبس و حصر کرده باشند؟ 
.
زندانی و خاموش کردن ظاهریِ صدای مردی چون میرحسین از روی بی تدبیری نبود، به علت "ناچاری" بود، حصر کنندگان خوب میدانستند که نور و سایه با هم جمع نمی شوند! روز و شب همزمان نمیشوند! میدانستند که بی بصیرتی قدرتمندانِ امروز با بصیرت میرحسین ها یک جا جمع نمیشود! این عین تدبیر بود برای آنها، تدبیر برای ماندن در قدرت! نه البته برای بهبود وضع کشور! 

بد نیست وقتی کلام میگوییم به اشتراکات لغوی بسنده نکنیم! حصر آزادگان این سرزمین از طرف نظام عین تدبیر بود! برای با چنگ و دندان قدرت را حفظ کردن!
.
فریب و صداقت با هم جمع نمیشوند... این نامش بی تدبیری نیست! فهم ِ باختن قافیه است!