بی راه نمیگوید

احمدی نژاد خیلی هم بی راه نمیگوید!
.
کاندیداهای ریاست جمهوری سال هشتاد و هشت، دو دسته اند، آنها که "آزادند" آنها که "آزاده"!
.
شما کدام "آزاده" ای را "اسیر" دیده اید؟


یک چند از هزاران

یک - حکم شلاق سمیه توحیدلو به دلیل زاویه داشتن با برخی مسائل! اجرا شد. توسط یک مرد اجرا شد، و نوشته شد که توسط یک زن اجرا شده! قران میخوانده، نگذاشته اند!
دو - حکم آزادی دو آمریکایی (بعد از آزادی چند ماه پیش ِ اولی) که با شور و حرارت خاصی جاسوس خوانده میشدند و محکومیت های سنگینی برای آنها در نظر گرفته شده بود، صادر شد!
سه - با اصرار بسیاری هی میگویند: سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما!
چهار - این بندِ سوم چقدر جور است با آقایان! راست میگویند، سیاست و دیانتشان جفت هم اند!

برای سنگ بودن ِ تقی دژاکام و ...

تقی دژاکام و دوستان او از جمله حضرت خوش دهان (دانشطلبآینده از آن حزب الله (که خوب ندیدن را خوب بلد است) و امثال آنها، در باب واکنش به شلاق خوردن سمیه توحیدلو مانند بسیاری اتفاقات تلخ دیگر، از کشته شدن ندا و صانع ژاله بگیرید تا کشتار وحشیانه ی اسد در سوریه و خیلی چیزهای دیگر، موفق شدند با تلاشی سترگ یک لاییِ دیگر بکشند و دست پیش را هم بگیرند و پس نیفتند که اولا سمیه دروغ گفته و دوما چرا فائزه شلاق نخورده!

اساسا در ادبیات دوستان شلاق برای اندیشه منعی ندارد و مشکلشان نفس ِ شلاق خوردن سمیه به خاطر اندیشیدن نیست، که تنها برای توجیه و فضیحانه توجیه کردن قصه، حقیقت را دریبل کرده و با قدرت تمام به کوچه علی چپ گل میزنند!

به جای عذرخواهی، شرمنده بودن، سکوت کردن و بسیاری چیزهای دیگر، طبق معمول جنبش سبز را دروغگو میکنند! میگویند که اینها باز مظلوم نمایی کردند! تنها میتوانم بگویم از خواندن نوشته ی امثال تقی دژاکام و دانشطلب و صفا یک حس عجیبی دارم از اینکه انسان تا کجا میتواند فرو بغلطد و در مرداب تنفس کند؟!

آقای تقی دژاکام! شما، بعد از توضیحاتی که خانم توحیدلو بر روی نوشته شما ارائه کردند و البته آن را به نوشته خود در وبلاگ اضافه کردید باید چند چیز را شرح میدادید که ندادید و باز هم چشم فرو بستید و راهِ بیراهه در پیش گرفتید!

باید وقتی سمیه توحیدلو لینک کلمه را میگذارد و میگوید این به حقیقت نزدیک است مینوشتید رجا نیوز و دانشطلب و صفا و من، همه به جام ِ انصاف و راستی و مردی باز پشت پا زدیم که نتیجه امان از قصه شلاق خوردن، دروغگو جلوه دادن جنبش سبز شد! باید مینوشتید که خواهرم، عرق شرم بر پیشانی ام نشسته، که حقیقت اینگونه بوده! که شلاق خورده اید، که مردی شلاق زده!
باید اما روشن مینوشتید که ما را عفو کنید که بر طبق یک اصل نانوشته و شاید هم نوشته! ماموریت داریم هرچه رذالت در دامن نظام بود، نه که پاک کنیم، که نبینیم! که کاری کنیم بقیه هم نبینند! که فضا را مشوش کنیم که شاید، شاید حقیقت این وسط گم شود، و کسی حد ِ حقارت ما را نبیند!
باید مینوشتید و بلند بلند مینوشتید و از نویسنده های لینکهای زیر نوشته اتان هم میخواستید که بنویسند که اشتباه کرده اند که باز خواسته اند کوری ممتد را ادامه دهند، که خواسته اند ماله ی حقارت بکشند بر دیوار بلند واقعیت!

با این همه شما مقتدرانه و بدون کوچکترین احساسی از شرم، نتیجه دو خطی تان که پیش از آن هم روشن بود، از توضیحات سمیه توحیدلو هیچ کدام از اینها نشد، و تنها اکتفا کردید به اینکه خب اینها که گفتی اشکال ندارد، فائزه را چرا شلاق نمی زنند!؟ نوشته اید که من هم اگر جای سمیه بودم و برای نوشتن چند مطلب شلاق میخوردم و فائزه نمی خورد تحقیر میشدم! همین جمله برای معرفی همه ی شخصیت شما کافی است! شما یا نمی فهمید یا ترجیح میدهید که نفهمید که سمیه توحیدلو را شلاق نزدن فائزه تحقیر نکرده! خود ِ شلاق زدن، و به نام دین و قران به او شلاق زدن و ادعاهای فریب و دروغین  دینداری و ستمِ مضاعف تحقیر کرده!  شما مانند دوستان کیهانی تان لایی کشیدن را خوب بلدید، بکشید!

آقای دژاکام، با خانم توحیدلو کربلا بوده اید، امیدوارم همانطور که خانم توحیدلو را دعوت کرده اید به مشهد، مشهد هم هرچه سریعتر بروید، که این همه حقارت را کربلا که نتوانسته، شاید مشهدی که به آن دعوت کرده اید بتواند از شما بگیرد! 

آن زن



پرده اول
آن زن شلاق خورد.
آن زن با پاهای خودش به زندان رفت و شلاق خورد.
آن زن چادر داشت، نماز میخواند، روزه میگرفت و شلاق خورد.
آن زن وبلاگ می نوشت و شلاق خورد.
آن زن از امیرمومنان نوشته بود و شلاق خورد.
آن زن از حسین ابن علی نوشته بود و شلاق خورد.
آن زن از اجتماع نوشته بود و شلاق خورد.
آن زن حجاب داشت و شلاق خورد.
آن زن مست نبود و شلاق خورد.
آن زن می اندیشید و شلاق خورد.
آن زن از انسانیت نوشته بود و شلاق خورد.
آن زن دل نگران خشونت رها شده در اجتماع بود و شلاق خورد.
آن زن رنگ ِ سیاه ِ چادرش، سبز بود و شلاق خورد.
آن زن به میرحسین ِ محصور رای داده بود و شلاق خورد.
.
.
پرده دوم
آن زن شلاق زد، بر عریانی ستم.
آن زن شلاق زد، بر فریب پنهان.
آن زن شلاق زد، بر ادعای دین داری.
آن زن شلاق زد، بر دروغ و ندانم کاری.
آن زن شلاق زد، بر چارچوب هایِ مریض ِ مرسوم.
آن زن شلاق زد، بر تمام عربده های حکومت داری.
آن زن شلاق زد، بر گرده بی حرمتی به انسان.
آن زن شلاق زد، بر عافیت طلبی ِ بسیاری.
آن زن شلاق زد، بر خطبه های ریا.
آن زن شلاق زد، بر طنزِ کرسی های آزاد اندیشی.
آن زن شلاق زد، بر منبرهای شیطان.
آن زن شلاق زد، بر تریبون های حقیر.
.
.
پرده سوم
ندا آقاسلطان، سمیه توحیدلو.
دو زن، از دو فرهنگ بسیار متفاوت از هم. شاید از دو سیاره ی جدا.
با این همه
هر دو چنین شدند که میدانیم.
تحت یک ستم قرار میگیرند، که بلند بلند فریاد کرده باشند، شعاع ِ ستم پیشه گی تا کجاست؟
این رنگارنگی  چقدر گفتنی ها دارد.
این هر دو مورد ستم واقع شده چه پیامها که ندارند.
.
.
بعد نوشت: سمیه توحیدلو در فیسبوک خود نوشته که "اجرای حکم، نمادین بوده و چیزهایی هست که هنوز نگفته، خواسته اند تحقیرش کنند، بشکنندش!"
کشیدنِ دردی و یا ماندن ردی به یادگار، به گمانم چیزی را عوض نمیکند. سیستم ِ حاکم دوست داشته به او شلاق بزند، چه بر تنش چه بر دلش، بر حرمتش! هرچه هست، دلیلی جز "سمیه توحیدلو" بودنِ او نداشته اند برای شلاق زدن! همین است که نمادین بودن حکم هم چیزی را عوض نمیکند! رد و دردِ شلاق تنها و تنها بخش کوچکی از "پدیده ی شلاق" بر کسی مانند اوست!


دنیای وارونه


نظام برای کارآمدی از خودش "اثبات" ارائه نمیکند، از شما "اعتقاد" میخواهد!


- هرچه این بند سوم را میخوانم سیر نمیشوم! اینقدر که عمیق نوشته شده!
- تبصره یک به شدت فلسفی است، توان درکش را خدا قسمتمان کناد!
- جلسه ای را تصور میکنم که وزیر و معاونان و دست اندرکاران شورای عالی انقلاب فرهنگی! نشسته اند و به اشتیاق تمام بر روی این بند مانور، امیدوارم احساس قرب الهی به دوستان دست داده باشد.
- نمی دانم اصل ولایت فقیه مگر در قانون نیست؟ همان قسمت اول بند چهار اساسا به نظر میرسید بقیه بند را هم در خود بگنجاند! حتما دلیلی داشته جدا ذکر شده! 
- در باب التزام عملی هم احتمالا بحث های خانمان سوزی شده باشد، اینکه چطور باید التزام عملی را نشان داد هم خود البته بحثی است!
- از همین الان، هنوز مدارک را نفرستاده، خنده ام گرفته از جلسه احتمالی مصاحبه! مانده ام در جوابِ "به کی رای دادی" چه بگویم؟ به سران فتنه؟ خواص بی بصیرت؟ (این اواخر البته یه بصیرت هایی پیدا کرده اند برادر محسن) یا به جریان انحرافی؟! امیدوارم اگر من جلوی خنده های خودم را گرفتم مصاحبه گران ِ عزیز البته زیر خنده نزنند، به هر حال لحظه های خوشی را برای هم آرزو کنیم بد نیست!
- همین چند خط را میشود ساعتها در باره اش حرف زد، چقدر گفتنی ها که ندارد...
- پیش از رفتن باید "بادشناسی" را چندبار مرور کنم!
.
.
پی نوشت بیربط: کاش حداقل پیش از انتشار، برای ویرایش، یک پرینت ناقابل میدادند دست اساتید راهنمای دانشجویان دکتری، تا با دقتی عجیب بگویند در بند پنجم بعد از کلمه اسلام و قبل از پرانتز، یک فاصله (اسپیس) ناقابل کم گذاشته شده. 
.

این همه باریک اندیشی؟


بعد از برداشتِ هاشمی از ریاست خبرگان، عملا مهر علنی بر "هیچ" بودن و "نمایشی" بودن آن حک شد، نه اینکه پیش از آن نبود، تنها با رفتن هاشمی از ریاست این "نبود"، "نمود" ِ بیشتری یافت.

دیگر حتی همان نیمچه توجهی که پیش از جلسات از طرف مردم به آن میشد هم معنایی ندارد. یک نمایشگاهی از آیت الله ها! که بنشینند و خاطره بگویند و از هم تشکر کنند و عکس بگیرند و شماره جلسات را یکی افزایش دهند و حرفهایی بزنند برای ثبت در تاریخ! از "ول کن معامله نبودن" مهدوی کنی بگیرید تا شاه بیت پیچیده ی فلسفی اخلاقی عرفانی زیر از صادق لاریجانی و شاهرودی و ... که با دقت و باریک اندیشی منحصر به فردی گره از کار فرو بسته ما و سوریه بگشودند!
(عینا از این لینک بخوانید)

* پس از اينكه آيت‌الله دري نجف‌آبادي بيانيه پاياني اجلاس را قرائت كرد، آيت‌الله صادق لاريجاني رئيس قوه قضائيه به هيئت رئيسه تذكر داد كه در بيانيه نبايد دخالت بيگانگان در امور سوريه و بحرين با هم در يك جا ذكر شود چراكه در سوريه دخالت نظامي وجود ندارد بلكه فقط آمريكا در اين كشور شيطنت مي‌كند.
* پس از اينكه آيت‌الله صادق لاريجاني قريب به اين مضمون تذكر فوق را ذكر كرد آيت‌الله خاتمي اعلام كرد كه آيت‌الله هاشمي شاهرودي هم نظرشان اين است كه در سوريه مداخله وجود دارد اما اين مداخله شيطنت است. ولي در بحرين از اجانب دخالت مستقيم دارند و عربستان اين كشور را اشغال كرده است‌.
پس از بحث و گفت و گوي كوتاه در رابطه با بيانيه، نهايتا سوريه از اين مسئله حذف شد.

کدام بی تدبیری؟


مگر میشد که قذافی با مخالفانش به گفتگو بنشیند؟ مگر راهی مانده بود؟
مگر دیگر میشود اسد با مخالفان به گفتگو بنشیند؟ مگر راهی مانده است؟
.
یاسر خمینی و فاطمه طباطبایی (همسر سید احمد خمینی) در دیدار با فاطمه کروبی ابراز امیدواری کرده اند که کاش با درایتی عمیق مشکلات آقایان موسوی و کروبی بر طرف و محدودیت ها و حبس آنها برداشته شود!
.
کاش میشد از این عزیزان پرسید که مگر حصر آفتاب محصول بی درایتی بود که حالا با درایت برداشته شود؟ مگر چاره ای جز این برای بصایر ِ ما! مانده بود که داشته باشند و بدون تدبیر و تفکر آن را کنار گذاشته و اقدام به حبس و حصر کرده باشند؟ 
.
زندانی و خاموش کردن ظاهریِ صدای مردی چون میرحسین از روی بی تدبیری نبود، به علت "ناچاری" بود، حصر کنندگان خوب میدانستند که نور و سایه با هم جمع نمی شوند! روز و شب همزمان نمیشوند! میدانستند که بی بصیرتی قدرتمندانِ امروز با بصیرت میرحسین ها یک جا جمع نمیشود! این عین تدبیر بود برای آنها، تدبیر برای ماندن در قدرت! نه البته برای بهبود وضع کشور! 

بد نیست وقتی کلام میگوییم به اشتراکات لغوی بسنده نکنیم! حصر آزادگان این سرزمین از طرف نظام عین تدبیر بود! برای با چنگ و دندان قدرت را حفظ کردن!
.
فریب و صداقت با هم جمع نمیشوند... این نامش بی تدبیری نیست! فهم ِ باختن قافیه است!

سهم خواهی شیفتگان خدمت


شاید آن بی نوای کاسه به دست بر سر چهار راه را حرمتی بالاتر از این شیفتگاه خدمت است که نگران "سهم" خویشتن از انتخابات هستند! آن یکی حداقل لباس کهنه ای پوشیده و به کسی ظلمی نمیکند، ژست و ادایی ندارد، فخر بر کسی نمی فروشد، دستش به شرم دراز است و طلب کمک میکند.
.
این شیفتگان خدمت اما دیگر حتی از بردن واژه های عجیب و غریب هم ابایی ندارند، هرچه هم گاهی زور بزنند که پنهانش کنند نمی توانند از "سهم خواهی" نگویند!  



بیشترین ایستادگی را مقابل جریان انحرافی سوم تیری ها کرده اند! نمی دانم اساسا کسی که همه چیز در دستانش است و همه تریبون ها در برابرش، در مقابل کسانی (جریان انحرافی!) که میان هیچ یک از طرفین سیاسی این کشور پایگاهی ندارد چطور ایستادگی کرده اند! و این دیگر چگونه ایستادگی است؟! نمی دانم چرا این دوستان گیر کردن خودشان در گل ِ احمدی نژاد را تعبیرهای عجیب غریب میکنند و آن را با نام ایستادگی به خورد پیروانشان میدهند!؟ صفار خان میفرمایند ما زیادتر فحش داده ایم، سهم بیشتر باید ببریم! به یاد راهزنان غافله ها می افتم!


جناب لاریجانی حاضرند فداکاری کنند و از "سهم" خود بگذرند! البته زور خود را خواهند زد و اگر به درب بسته خوردند بر "سهم" خود اصرار ندارند!

فرومایگیِ عجیبی لابه لای این واژه ها موج میزند...

روزی روزگاری

روزی روزگاری آرمان های بلند داشتیم، به فکر جامعه عدل علوی بودیم، به خیال آمدن مهدی موعود و بسط عدل!
امروز اما آنچنان در چنبره ای از رفتارهای عجیب و غریب گیر کرده ایم که برای فرار از آنها از ترکیدن یک بادکنک در انگلیس و آمریکا و ترسیدن عده ای از مردم هم به شدت استقبال میکنیم و بسیار بسیار خوشحالیم! با تلاش مذبوحانه ای میخواهیم به لطایف الحیلی، لابه لای اتفاقات ریز و درشت دنیا، آفتابه ای بیابیم برای تطهیر خودمان! که فردا، در مصاحبه بعدی، وقتی مصاحبه گر از قتل و شکنجه و چه و چه در جامعه و زندان هامان پرسید، بادی در غبغب بیاندازیم و با ژست قهرمانانه ای بگوییم: مگر در انگلیس و آمریکا زندان نیست؟ شکنجه نیست؟ چه میگفتیم و چه میخواستیم!؟ به کجا رسیده ایم!

غرق در سیاره ی خویشتن



"یک سوء ‌تفاهم بزرگ این بود که خیال می‌کردند مثلاً انسانشناسی مقداری وعظ و نصيحت است در باب انسان‌شدن، و جامعه‌شناسی یعنی راههای به‌دست‌آوردن دل مردم، و نتيجه می‌گرفتند ما كه خودمان بزرگترين صادركنندهٔ‌ جامعه‌شناسی و انسانیتیم! نیازی به ترجمهٔ‌ چنین كتابهایی از خارجه نداريم"*
.
گاه به گاه که بحث علوم انسانی غربی، یا غربی بودن استانداردهای کتابداری و امثال این مطرح میشود با خودم میگویم که دوستان احتمالا فراموش کرده اند که "خواندنِ" یک کتاب، و یا "شنیدنِ" یک تفکر، و اشکال گرفتن به آن (سوای صحت و سقم اشکال و وارد بودن و نبودن ایراد) با "ساختنِ" یک تفکر و "ریشه" دواندن آن چقدر فاصله دارد! این دوستان گویی از اصل نمی دانند که روند تفکر در بشر، بخش نامه بردار نیست، جریان سیالی از دید، شنید و دریافت است.
.
اگر میخواهید و فکر میکنید مرد میدانید و حرفی برای گفتن دارید، بسم الله، کسی جلوی کسی را نگرفته، کافی است خودتان را عرضه کنید و اثبات نمایید که برترید. منتها، شمایانی که از فرط ضعف، حتی در یک جلسه حقوق بشری در دنیا برای فرار از کرده های خود تن به دروغهای شاخ دار میدهید، شمایانی که کوچکترین مخالفت نظری در داخل کشور، با کسانی که پذیرفته ها و مقبولات فکری مشترک زیادی با آنها دارید را تاب نمی آورید و سهم کسی چون استادِ دوست داشتنی، محمد مجتهد شبستری، میشود زیرزمین حسینیه ارشاد و نه بیشتر، یا سروش ها را فراری میدهید و امثال ملکیان ها را طرد و سانسور، چطور از اندیشه های بلند بلند حرف میزنید؟ 
.
متفکرین مقبولِ شما برای فرار از "پس نخوردن" توسط مردم معمولی، مجبور به سانسور خود میشوند! اینها چطور میخواهند وارد دنیای فکری جهان امروز بشوند که هیچ، بلکه آن را عوض هم بکنند، خدا عالم است!
یا نمی دانید دنیا کجاست، یا گمان برده اید دیگران نمی دانند دنیا کجاست! شاید به دلیل دور بود ن از دنیا، هنوز شلاق اندیشه های بلند، درست و حسابی به تنتان ننشسته و گمان میبرید شما چیزی دارید که مابقیِ دنیا اساسا از آن بی خبر بوده اند و اگر از شما  بشنوند با سر به پذیرش آن هجوم خواهند آورد!
.
.

مگر میشود؟

این روزها که بحث شرکت و عدم شرکت برای انتخابات مجلس گرم است، بد نیست یک چیز را با خود مرور کنیم. 

میرحسین موسوی فروتنانه خود را "همراه" جنبش سبز می نامید، نه "رهبر"، این اما باعث نمیشود (در عین احترام به فروتنی ِ او، تا زمانی که زنده است و بر مسیر ِ حق طلبی) فراموش کنیم بدونِ "میرحسین موسوی" چیزی به نام جنبش سبز بی معنی است.

او زبانِ بلند جنبش سبز است، بیانیه ها و نظرات او خط قرمز همه کسانی که خود را درون جنبش سبز میدانند، میشود بیشتر از او خواست و یا کمتر، میشود با او مخالف بود یا موافق، اما هنگامه ی عمل (به گمان من) کس دیگری در حال حاضر این "شایستگی" را ندارد که از او فراتر رود و جای او را بگیرد.

دربِ زندان ِ اختر! میدان پاستور، خانه میرحسین موسوی

باید از او خواست که برای شرکت یا عدم شرکت، به یک جمع بندی با همه نظرهای مشورتی برسد و شاید همین است که به جای خبر بردن و آوردن و گفتن و شنیدن از "شرکت در انتخابات" تنها و تنها باید از "آزادی میرحسین" گفت، بلند، بلند! که بدون او، هیچ چیز معنی ندارد. باید و باید که نظر میرحسین را دانست. دانستن نظر او واجب است و آزادی او مقدمه واجب، که عقلا واجب است! 

لابه لای شلوغی های اخبار، زشت است که اصل ِ قصه فراموش شود، زشت است که میرحسین در بند باشد و حرف شب و روز معترضین، جز "او" چیز دیگری باشد! مگر میشود که میرحسین در بند باشد و همراهان او پایِ صندوق! مگر میشود؟!

کلبه احزان


در نوع خودش جالب است، بعد از این میتوان هنگام اوج و فرودهای شجریان، هنگام بم خوانی و تحریر، گاهِ حافظ  و غزل خوانی های آن، زمان خیام خوانی و در لابه لای غزلهای شوریده مولانا با صدای او، از خود پرسید: این آلبوم مجاز است؟ نیست؟ مجوز دارد؟ ندارد؟

خبر مجوز گرفتن ِ "مرغ خوشخوان" به ظاهر خبر خوشی است و در باطن دردی را با خود دارد. درد را حس می کنید؟ درد آن جامعه که شجریانش هم باید پشت دربهای مجوز بماند! 



* تیترِ این نوشته بخشی از تصنیف ِ مرغ خوشخوان است.

این همه انصاف، از کجا آورده ای؟


مدتی پیش به همت نویسنده ی آق بهمن، مجموعه سخنرانی های هدی صابر در حسینیه ارشاد در باب تاریخ معاصر ایران با عنوان "هشت فراز، هزار نیاز" آپلود شد.
.
روزانه، موقع رفتن و آمدن، در راه و در ماشین، آنها را گوش میکنم...
.
اگر از ریزبینی ها، دقت و جنبه ی محققانه ی بحثها بخواهم بگذرم، از ظرافت های کلامی و حتی ریتم آرام ِ سخن گفتن او حرفی نزنم، نخواهم بگویم که چقدر شمرده و زیبا سخن میگوید، اگر آرامشی دوست داشتنی در گفتنش را نخواهم بیشتر بکاوم و شرح دهم اما، "انصاف"ِ بی نهایت او را مگر میشود بلند بلند فریاد نکرد؟ مگر میتوان نگفت که یک انسان، وقتی خودش و گروه متبوعش، همیشه در سالیانِ سال تحت فشار بوده اند و محروم، وقتی عمدتا از طبقه روحانی زخم زبان ها شنیده اند و محکوم شده اند، چطور اینقدر منصفانه به نقد و بررسی و تحلیل میپردازد؟

گویی فرضِ پیشاپیش همه ی جملات او همین است که بتواند از لابه لای تاریخ گفتن، صرف نظر از قضایا و نتایج و برآوردها، "منصف" بودن را به رخ بکشد! جایگاه بلند ِ راستگویان خانه ی او باد!


این همه انصاف را حتی چطور میشود، زندانی کرد؟ چطور میشود به درد کشاند و به مرگ راضی کرد؟!

کاش بود و می دید

اینجا نمای ِ یکی از حیاطهای واتیکان است. در میانه ی حیاط  دو کره ی برنزی در هم فرو رفته با طراحی زیبا وجود دارد. 


کره بیرونی متحرک است و میچرخد، در حالی که کره درونی ثابت است، یکی از دیدنی های پرشمار واتیکان. دور آن جمع میشوند و تماشا میکنند. نمی دانم ذهن مردم هنگام تماشای آن به کجا میرود. تفسیری هست که میگوید آن کره ی ثابت، نماد ثابت بودن مسیحیت در قبال چرخش روزمره و زمان است. 


 با دوستان کره را نگاه میکنیم و عکس میگیریم، سفر میکنم به دادگاه ِ گالیله، خودش میشود مخاطب من، زیر زبان برایش میگویم: کاش بودی و میدیدی روزگار چه بازیها که ندارد، بودی و می دیدی سالها پس از تو، سالها پس از آن دادگاهی مضحک، سالها پس از آن تاریکی ها، امروز، در واتیکان، مقر اصلی مسیحیان دنیا، در مرکز یکی از حیاطها، نمادی طراحی شده که زمین را نشان میدهد، هم گرد است، آنگونه که تو میگفتی، هم میچرخد، باز آن گونه که تو میگفتی! گویی در قلب آنها نفوذ کرده ای! همانها که به اعترافت واداشته بودند! کاش بودی و می دیدی!
امروز همه خوب میتوانند آن روزها را قضاوت کنند. هم تو را، هم کلیسای آن دوره را...


هیچ نمی فهمیدیم

چون که با کودک سر و کارت فتاد // هم زبان کودکی باید گشاد (مولانا، مثنوی)

مدتی پیش به همراه دوستی، دم دمای عصر، در این گوشه از دنیا، که چندمدتی است دچار درس و مشقیم، کنار کلیسایی بودیم، که غوغای زنگها تشویقمان کرد سری به داخل بزنیم. یکشنبه بود، رفتیم داخل، مدتی گذشت، شلوغ شد، در یکی از ردیفهای آخر نشسته بودیم. ارگ مخصوص کلیسا زده میشد، صدای دلنشینی داشت، کشیش آمد برای اجرای مراسم و به ایتالیایی ِ احتمالا فصیح و بلیغی شروع به صحبت کرد! تن صدایش را دوست داشتم اما از حرفهایش هیچ نمی فهمیدم! روشن بود که موعظه میکرد، هرچه نباشد مراسم مذهبی است و باب این بحث ها مفتوح. مهم اما این بود: نه من و نه دوستم هیچ چیز نفهمیدیم! به قاعده ی نیم ساعتی به گمانم حرف زد و بعد اندکی دعا، تنها چیزی که میفهمیدیم همان آمین گفتن ها بود! آمین میگفتیم به نیتی که خیر باشد!
.

"زبان" گاه به معنای عمومی اش به کار میرود و منظور از آن طرق مختلف مردم دنیا در بیان و فهماندن حاجات روزمره به همدیگر است. تشکیل شده از کلمات و دستور زبان. اگر این دو را ندانی چیزی از آن نمی فهمی. فارسی، انگلیسی، آلمانی...

گاه اما "زبان" به نوعی از تفکر اطلاق میشود. نوعی حکومت، از مفاهیم و منطق ها بر ذهن. نوع چینش برای کسب نتایج، زبان علمی، زبان پزشکی، زبان فقهی، زبان عرفانی، زبان محبت، زبان زور، زبان جدید، زبان قدیم و ...

اگر کسی به فارسی برای شما صحبت کند اما زبان او (به معنای دوم) را ندانید، چیزی نخواهید فهمید. گاه می بینید کسی به گونه ای منسوخ شده از زبان صحبت میکند و تو گویی همه تلاشت میشود اینکه به او بفهمانی این زبان منسوخ شده، زبان دیگری باید برای حرف زدن به کار گرفت. این حالت خوش بینانه ی قصه است، حکم کسی که خواب است و نه به خواب زده! گاهی، که کم هم نیست، می بینی گویی برای عده ای یک زبان خاص منافع بیشماری دارد که ترجیخ میدهند در آن زبان بمانند!

عمده ی خطیبان جمعه ی ما و سیاست مداران ِ قدرت بدست ِ قدرت پرست ِ ما اینگونه هستند. به عمد یا به سهو، به منفعت یا به اعتقاد، به عطش ِ قدرت یا گاه حتی به قصد قربت به زبانی حرف میزنند که منسوخ شده. عده ای اصلا آنها را نمی فهمند و عده ای هم با اینکه میفهمند اما در این تلاش هستند که به آنها بفهمانند که این زبان منسوخ شده و پیچیدگی ها از اینجا آغاز میشود که به کسی که زبان تو را نمی فهمد (یا نمی خواهد که بفهمد) بخواهی بگویی که این زبان که تو استفاده میکنی منسوخ شده!

یک مثالِ کوتاه: کسی که می خواهد امام زمان‌‌ (عج) از او راضی باشد، باید رضایت مقام معظم رهبری را جلب نماید؛ چرا که ولی فقیه دستورات امام عصر ‌(عج) را به مردم می‌رساندگوینده (جناب مصباح) یا نمی داند این زبان ِ حرف زدن منسوخ شده، یا نمی خواهد که بداند و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

اسباب کشی از عقل و عشق به عقل و نقل!

خانه های قبلی را همه رها کردیم و رهسپار اینجا شدیم،
به رسم آغازی با نام خدا بد نیست اینگونه شروع کنم خانه ی جدید را:
به بسم الله الرحمن الرحیم است // که عقل اندر صراط مستقیم است
.
کاش عقلهامان در صراط مستقیم بمانند که این روزها ارزش این گوهر خداداد را چنان پست و زبون کرده اند که اساسا اگر در مقابل نقل از آن استفاده شود گویی گناهی بزرگ رخ داده! غافل از اینکه گفته بودند: العقل ما عبد به الرحمن، واکتسب به الجنان!

گمان میکنم عده ای عامدانه از جدال "عقل و عرفان" سوء استفاده به نفع ِ جدال "عقل و نقل" کرده اند. همه ی آنچه که در مذمت عقل سخن راند شده شاید در این خلاصه شود که عقل تنها آنجا رهزنی میکند که بخواهد جای عرفان را هم پر کند و لاغیر. عقل حقیقتا منبع بزرگی از شناخت است و با این همه عرفا نشان داده اند که از شهود هم میتوان به پروازهای انسانی دست یافت و از این رو بر عقل ِ تمامیت خواه ِ به گمانِ خویش بی رقیب، می تاخته اند، نه برای حذف، که تنها به او بفهمانند، این عقل، یکه تاز ِ وادی ِ شناخت نیست. عقل از این مقام که کوتاه می آمد و از این غرور که دست بر میداشت عرفا نیز خود بر آن احترام میکردند.

مولانا ترکیب جادویی عقل و عرفان را به نیکویی تصویر میکند:

این همه گفتیم، باقی فکر کن // فکر اگر جامد بود، رو ذکر کن
ذکر آرد فکر را در اهتزاز // ذکر را خورشید این افسرده ساز
ذکر کن تا فکر را چالا کند // ذکر کردن فکر را والا کند

جدالی بود از عقل و عرفان، عقل و عشق و من گمان میبرم این جدال امروز در جامعه ی ما کشانده شده به عقل و نقل! میخواهند که در مقابل نقل، عقل را به زانو در آورند، ترویجِ نقل میکنند و عقل را به حاشیه میرانند و کجا نقل را یارای مقابله با عقل؟ ترویج فرهنگ شفاهی و خواب دیدن ها و یا علی گفتن ها در زمان تولد، در حد شرک شدن مخالفت با حاکمیت امروز و ... را شاید بتوان در این قیاس گنجاند.

بگذارید مثال ساده ای بزنم، هنوز دو روز نیست که از آن جمله های بهت آور آقای امامی کاشانی در نماز جمعه ی ام القرای جهان اسلام!؟ میگذرد. روایتی نقل میکنند و نتایجی را میگیرند. به دیده ی عقل نتایج را که نگاه میکنی، هوش از سرت میپرد که خدایا اینجا سرزمین سهروردی و مولاناست!؟ اینجا وادی ملاصدرا و عطار است!؟ از این خاک سعدی و خیام بر خواسته اند؟! از این دیار، نظامی سر بر آورده و فردوسی؟! همه ی داشته ی ما همین است؟ با این حرفهاست که میخواهیم در علوم انسانی تحول ایجاد کنیم؟
اگر نماز جمعه به سان ویترینی برای کشور ما باشد، من از خدا میخواهم که کسی گذری به مغازه ی ما نکند، کسی ویترین ما را نگاهی نکند! خودمان بشنویم و آرام آرام آب شویم!